دلتنگي هاي منو تو..
 
 
دیگه نه شلواره پاره نشونه ی فقره؛نه سکوت نشونه ی رضایت‏..ارزش ها عوض شدن‏(‏(عوضی ها‏)‏‏)باارزش‏..
 

به نام خدا..

 

 

 

 

زندگي منهاي خوشبختي..

 

 

 

 

فصل اول

مهمونا همه رسيده بودن و سرگرم صحبت.دايي و  

 شوهرخاله غرق توبحث كشورازگروني و بورس  و

سهام حرف ميزدند،گاهي با هم،هم نظر مي شدند و

گاهي هم از روي اختلاف نظر صداي هردوتاشون بود

كه فقط توي خونه به گوش مي رسيد.بچه ها توي حياط

سرگرم بازي،مادروخاله هم توي آشپزخونه مشغول

 

آماده كردن شام بودن.....

آرش روي كاناپه طبق معمول سرش توي گوشيش بود

گاهي خنده به لباش نقش مي بست و گاهي هم از شدت

ناراحتي خيس عرق ميشدو تند تند كليداي موبايلشو فشار

ميداد. انگار كسي به ستاره اعتنايي نداشت انگار براي

همه عادي شده بود كه اونو توي حال كنار مهمونا نبينن

و كسي هم سراغي ازاون نميگرفت..ستاره هم توي اتاق

به دختر پسري كه دست تو دست هم توي گوي شيشه اي

غرق در شادي بودند و روي ميز آرام گرفته بودند زل

زده بود..انگارهنوزهم با نگاه كردن به اون،به روز

اولي كه اونو هديه گرفته بود ميرفت.با تمام تلخي هاي

گذشته فقط اين گوي بود كه به اون آرامش ميداد.دكتر

 

تاكيد كرده بود كه هر چي وسيلس از اون زمون از چش

 

م ستاره دور كنن و ازش بگيرن تا ستاره بتونه گذشته

تلخشو راحت تر فراموش كنه اما اين گوي رو به هيچ

قيمتي كنار نزاشت و اصرار پدر مادر هم فايده اي

 

نداشت.آخرين مهمون ها هم از راه رسيدن دايي رضا..

...

دايي يك پسر 27/28 ساله به نام افشين و يه دختر 22

سلاه به نام بهاره داره.بعد از احوال پرسي و حال جويي

 

بهار بدون هيچ حرف و صحبتي دويد به سمت اتاق

ستاره.

بدون در زدن و اجازه گرفتن وارد اتاق شد

- سلام دختر عمه ي ناز نازي خوبي فرشته ي روي

زمين؟؟رفت و روبه روي نقطه ي ديد ستاره واستاد و

ستاره رو از ديدن گوي منع كرد.سرشو چسبوند به سر

ستاره و آروم زمزمه كرد خوبي خانم كوچولويه بد

 

اخلاق؟؟؟*حوصله ندارم – ميدونم تو هيچوقت حوصله

نداري،اما امشبو جون بهار پاشو اصا يه خبر خوب

واست دارم به خدا اگه بگم از خوشحالي پر در مياري بگم يا نه؟؟ اصا ولش كن به تو خوبي

نيومده.ستاره؟؟؟؟؟؟؟؟؟قول ميدي اگه بهت بگم مشتو لق

بم بدي؟؟؟قول؟؟؟دست بده دست مردونه!! +از كجا

معلوم خب خوشحال شم؟؟؟؟؟؟- ميدونم به خدا ميدونم خوشحال ميشي به جون بهار خوشحال ميشي....- بگم؟؟؟؟؟ +بگو – خاله؟؟اصا اگه گفتي كدوم خاله؟؟خاله مهري..خاله مهري شون...+ خاله مهري چي؟؟ها؟؟بگو ديگه جون به لبم كردي..- خاله مهري شون امشب ساعت دو و نيم ميرسن اينجا..نسترن ونسيمم ميان..اووووووووووه راحت شدم ها داشت خفم ميكرد لامصب!!+ وااااااااااااااي بهار دروغ ميگي..- نه به خدا راست مگم ولي قرار شد بهت نگم يعني كسي نگه كه سورپرايزت كنن!!راستي ستاره هي هووووووووووووووووي دارم با تو حرف ميزنم نرو كجا؟؟؟؟؟؟؟ستاااااااااااااااااااااااااااااره.. ستاره دويد سمت پذيرايي و جيغ كشيد مامان؟؟؟؟ مامان بهار راست ميگه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
همه از تعجب به هم نگا ميكردن..مادر با اضطراب اومد كنار ستاره و گفت چيو راست ميگه مادر؟؟؟؟ مامان بهار ميگه نسيم  ميخواد بياد اينجا؟؟؟؟ مادر نگاهي به بهار كه كنار در واستاده بود و با ترس بش نگا ميكرد،انداختو گفت آره دخترم راست ميگه. مگه دستم بهت نرسه بهار به مامانت گفتم به اين بهار فضول  نگيد دو دقيقه نميتونه تو اون دل بي صاحابش نگه داره ها،گفت نه دخترم بزرگ شده!!!بهارسرشو انداخت پايين وآروم گفت خب آخرش كه ميفهميد.ستاهره دويد سمتش و بغلش كرد و توي گوشش گفت عاشقتم فضول كوچولو.بيا تو اتاق كارت دارم.مادر نگاهي به خاله انداخت و گفت تا حالا تو اين چند وقت اينقد خوشحال نديده بودمش خدارو شكر.دكتر راست ميگفت اگه اونا يه چند مدت كنارش باشن ميتونه بهتر با گذشتش كنار بياد.دست بهارو گرفت و گفت بيا،بيا زود باش بايد سروگوشي به اتاقم بديم نميخوام نسيم اتاقمو اينطوري ببينه.دو ساعتي با هم اتاقو مرتب و تميز كردن وقت شام شد و بهار غذا شونو به تقاضا ستاره آورد توي اتاق.

* واي بهار ميدوني چقد دلم برا نسيم تنگ شده؟؟؟چقد دوس دارم بياد بغلش كنم بياد باز براش تعريف كنم با هم بخنديم با هم گريه كنيم،غم از رو سينم برداره براش گريه كنم...

- شامتو بخور عجله نكن مياد......

عقربه هاي ساعت دوازدهو نشون ميدادن. قرار بود خانواده برن فرودگاه دنبال خاله كه از آلمان بعد از پنج ساله ميخواد بياد ايران

اسرار پدر مادر فايده اي نداشت ستاره هم حاضر شد تا بره فرود گاه،تو راه همش خاطرات و دلتنگيايي كه با نسيم داشتو،داشت مرور ميكرد.بالاخره انتظار سر رسيد و رسيدن فرودگاه تو سالن انتظار ستاره يه لحظه هم ننشست.فقط از پشت شيشه چش دوخته بود به سمت بيرون كه شايد چشماش چيزي رو كه منتظرشه ببينن.....پدر رفت كه چيزي بخره و بياره تا با بچه ها بخورن..يه دفه جيغ ستاره سكوت سالن رو فرو ريخت.

نسيييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييم..اشك چشاش بود كه شده بود پيشواز نسيم.نسيم تا ستاره رو ديد دويد سمت نسيم و خودشو انداخت بغل ستاره و تو بغل هم دل ميزدن. _ خوبي گلم؟؟خوبي فرشته ي من؟؟ خوبي عزيزم؟؟ + نسيم دلم برات يه ذره شده بود به خدا دلم بد جوري هواتو كرده بود.... گريه و گريه بود كه به هم هديه ميكردند..خاله و شوهر خاله و بقيه به استقبال خانواده خاله مهري اومدن....ستاره هم رفت و به خاله و نسترن و شوهر خاله سلام احوال پرسي كرد و همه راه افتادن سمت خونه.همه رفتن خونه خاله ناهيد ستاره و نسيم و نسترن و بهار رفتن توي اتاق ستاره.نسيم يه چرخي توي اتاق زد و گفت چقدر عوض شده اما هنوزبوي  همون روزا رو ميده.بهار گفت ما كه خيلي خسته ايم اگه صلاح ميدونين بخوابيم.چهار تاشون تشك پهن كردن و كنار هم دراز كشيدن.+ نسيم چرا آقا ناصر نيومد؟ _ ناصر گلم خيلي سرش شلوغ بود عذر خواهي كرد و گفت اگه سرش خلوت شه حتما مياد ايران.- نسيم؟؟كي بچه دار ميشين؟؟_ هنوز خيلي زوده.+ چرا آخه؟؟من دوست دارم آبجيم يه ني ني كوچولو داشته باشه بهم بگه خاله ستاره.. _هنوز كه با ناصر راجع بش حرف نزديم اما وقتش نزديكه بايد يه تصميم جدي بگيريم.. تو چي؟؟تو چيكار ميكني فرشته؟؟خاله ميگفت دانشگاهو گذاشتي كنار،ميگفت حالت خيلي بد شده.الهي بميرم برات ستاره اصا فك نميكردم به اينجا برسي... + نسيم بذار برات تعريف كنم  _ نه عزيزم ممكنه حالت بد شه.... + نه با تو كه حرف ميزنم آروم ميشم..از كجا بگم؟؟از هر جا كه راحتي و دوست داري............

 

فصل دوم

ترم دوم دانشگاه بودم.آخراي فصل پاييز و اول زمستون.يه روز كه داشتم از دانشگاه مي اومدم خونه،تو خيلبون متوجه شدم يه نفر داره دنبالم مياد با ماشين اول با خودم گفتم حتما اشتباه ميكنم اما بعد كه ديدم داره بوق ميزنه و بهم اشاره ميكنه فهميدم با منه بهش اعتنايي نكردم و قدمامو تند تند برداشتم.اما دست بردار نبود رسيدم تو كوچمون اما هنوز دنبالم مي اومد. فقط ميدويدم سمت خونه درو با زحمت باز كردم و رفتم تو.درو بستم و پشت در نشستم.از نفس نفس زدنم خندم گرفته بود.يه آبي به صورتم زدم و خودمو آروم كردم و خيلي عادي رفتم تو خونه.گذشت تا دو روز بعد كه از دانشگاه اومدم بيرون داشتم ميرفتم سمت ايستگاه اتوبوس كه يه دختر اومد سمتمو بهم گفت كه كارم داره گفت ميخوا باهام چند كلمه حرف بزنه به پيشنهادش رفتيم پارك كنار دانشگاه و روي نيمكت نشستيم.گفت ازز طرف دادشش اومده گفت چند وقتيه داره دنبالم ميادو ازم مطمئن شده كه دختر پاكيم و سر به زيرم و فقط مجذوب خودم شده.گفت نيما مدير عامل يه شركته.نيما از آبجيش خواسته بود كه با من حرف بزنه منو راضي كنه كه با نيما يه قرار بذارم  و از نزديك ببينمش..اول قبول نكردم اما وقتي اشكاي پاك دختر معصومو ديدم  بهم يه جورايي الهام شد كه داداشش قصد بدي نداره و قرار شد بهش خبر بدم كه كي همو ببينيم.

عصر روز يكشنبه بود.به شماره اي كه مريم داده بود زنگ زدم  و گفتم به نيما بگه بياد همون پارك دانشگاه.اونم با تمام احترام قبول كرد.راس ساعت پنج نيما اوم.از تصوري كه توي ذهنم داشتمو مريم برا توصيف كرده بود خيلي سر تر بود.يه پسر قد لند با موهاي مشكي تقريبا بلند و چشماي عسلي  و هيكل خوش اندام كه معلوم بود مدير عاملي برازنده ي وجودشه....با اولين نگاه ياد اون روزي افتادم كه با ماشين تعقيبم ميكرد و ازش فرار ميكردم.اونقد خوشتيب و با كلاس بود كه نظر هر دختري رو به خودش جلب ميكرد.با يه كت شلوار نوك مدادي كاملا تو كشيده و تميز،قدمهاشو با وقار برميداشت و سمت من مي اومد.قلبم ميخواست از سينم كنده شه  اونقد اظطراب داشتم كه ميخواستم هونجا پس بيوفتم.اومد جلو و ئسته گلي كه فقط از گلهاي مريم پر شده بود و به سمت من گرفت و با صداي مخملي و جالبي گفت سلام تقديم به شما.......من فقط مات و مبهوت تيپش شده بودم ديگه نتونستم بايستم دسته گلو ازش گرفتم و نشستم رو نيمكت پاهام سستو بي رمق شده بود.دوست داشتم باهاش هم صحبت شم ازش بيشتر بدونم.تا ديد به طور ناگهاني نشستم هول شد و گفت چيزي شد؟؟حالتون خوبه؟؟الان ميرم براتون يه آبميوه اي نوشيدني چيزي ميارم.....گفتم نه نه خوبم مرسي فقطط يه لحظه چشمام سياهي رفت..خيلي خونسرد و آروم كنارم نشست و گفت خوشحالم كه امروز به خاطر من اومديد اينجا...من فقط ميخوام چند كلمه اي باهاتون حرف بزنم وبعد انتخابو به خودتون واگذار كنم.راستش موندم از كجا شروع كنم آها........حدودا چند ماه پيش بود كه داشتم از شركت ميرفتم به سمت خونه كه اتفاقي چشمم افتاد به شما كه توي ايستگاه اتوبوس واستاده بوديد و منتظر اتوبوس بوديد.با نگاه اول دلم ريخت و احساس خاصي به شما پيداكردم و همين باعث شد كه چند روزي كارم اين شده بود كه همش منتظربودم تا شما بيايد و فقط بهتون خيره شم اون روزيم كه دنبالتون اومدم ميخواستم خودتون نفهميد و خونتونو ياد بگيرم بيام براي اينكه هم شما و هم خانوادتونو از احساسم با خبر شيد و اگر قابل بدونيد بشم دامادتون اما طبق برنامم پيش نرفت و شما متوجه شديد كه من تعقيبتون ميكنم..و اگه مي اومدم برا خوستگاري شايد شما منو به چشم هوس يا اصا مطمئن نبودم كه پدرتون منو قبول كنن يا خودتون با اون ترس و وحشتي كه توي چشاتون ديدم......با خودم حدس زدم كه منو حتما به چشم يه آدم بيكار ميبينيد .اين شد كه خواهرمو از جريان با خبر كردم و ازش خواستم كه با شما صحبت كنه و اول با خودتون در ميون بزارم و بعد با خانواده تشريف بياريم.ستاره از يه طرف خوشحال بود و از يه طرف ناراحت.بعد از خدافظي نيما شمارشو به ستاره داد و گفت منتظر جوابه....نيما خيلي بم اسرار كرد كه تا خونه برسونم اما قبول نكردم و گفتم احتياج به تنهايي دارم توي پارك قدم ميزدم و حرفايي رو كه نيما بم زده بودو تو ذهنم تكرار ميكردم.* پدرم توي آمريكاس و بيشتر اوقات براي كاراش اونجاست.مادرم هم كه دو سالي ميشه فوت كرده منو آبجيم تنها زندگي ميكنيم.مدير عامل يه شركتم كه ماله خودمه اما پدرم سر پاش كرده..اينا به كنار خوشتيپي نيما اونقد قابل توجه بود كه وقتي توي پارك نشسته بوديم دختراي دبيرستاني كه از كنارمون رد ميشدن چششون به نيما بود و از رفتارشون حسادتو به سادگي ميشد ديد.تصميم خودمو گرفتم به نيما زنگ زدم.بهش گفتم قبول اما چند وقتي بهتره كه خانوادم نفهمن اونم بدون سوالي يا حرفي با كمال ميل قبول كرد.

فصل  سوم

هر روز بهم زنگ ميزد،تويه ساعت معين و مشخص ميگفت :اين ساعت كارم كمتره و درگير قرارداد و جلسه نيستم.تقريبا به ساعت 2 بعد از ظهر عادت كرده بودم كه بهم زنگ ميزد.كم كم خيلي بهش وابسته شدم.يه جمعه بود،كه روز قبلش بهم زنگ زد و گفت برا فردا برنامه ريزي نكنم و ميخواد بياد دنبالم بريم يه جاي خيره كننده.منم به مامانم گفتم قراره با سميه و فرزانه بريم كوه.اونم قبول كرد.صب ساعت هفت آخر كوچه منتظرم بود.تا دره حياطو باز كردم و ديدمش مثل دختر بچه ها كه از ذوق زدگي باي باي ميكنن و دست تكون ميدن براش دست تكون ميدادم و تند تند ميدويدم سمت ماشين.*سلاااااااااااااااااااام.....-سلام خوبي عزيزم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

*مرسي.....نيم ساعتي بود كه صداي موزيك توي ماشين با ما حرف ميزدو منم از پنجره به خيابون زل زده بودم.پرسيدم:قراره كجا بريم؟؟گفت:قرار نيست كه از همه چي خبر داشته باشي!!اگه صب كني ميفهمي خودت..گفتم خب چقد ديگه ميرسيم؟؟اگه سورپرايزت نميسوزه؟؟گفت حدودا دو ساعت،دو ساعت و نيم ديگه..گفتم پس من ميخوابم رسيديم بيدارم كن.گفت:باشه....

پاشو،پاشو دختر رسيديم.......خواب ميديدم چشامو مالدوندم با دستم كه خوابي رو كه ميبينم واضح تر ببينم.اما نه انگار واقعا بيدار بودم.واااااااااااااااي چقد قشنگه..ماشينو برده بود روي سنگ فرشايي كه تا سي چهل متري از ساحلل فاصله داشت.حدودا سي چهل متر جاده روي آب بود و ما دقيقا آخر جاده بوديم.اونقد از ديدن اون منظره ذوق زده شده بودم كه تا از ماشين اومدم پايين شروع كردم به جيغ كشيدنو خوشحالي كردن.نيما فقط به من نگاه ميكرد و چشم ازم برنميداشت.انگار من از قشنگيه دريا شگفت زده شده بودم و نيما از اينجور ديدن من!اونقد جيغ كشيدم كه چشمام خيس شده بود.نيما اومد كنارمو با دستاي نرم و لطيفش اشكامو از روي صورتم پاك كرد و در گوشم گفت:نبينم دوباره چشاي منو ابري كني.حيف اين چشاي آبي كه با اشك تزئين بشه.اگه يه بار ديگه چشات باروني شن تنبيهت ميكنم باشه فرشته ي ناز نازيه من؟؟سري تكون دادم و گفتم باشه..دستمو گرفت و گفت بيا.رفتيم سمت ويلا.گفت اينا همش ماله تو،ماله ماله خودته...............تا چشم كار ميكرد گل مريم بود تو باغ،فقط بيان اون همه گل يه درخت بيد مجنون بود كه با افسردگي كمر

خم كرده بود و شاخه هاش از خميدگي به زمين رسيره بود.نيما گفت:همين جا بشين الآن ميام.نشستم كنار گلا و تا جايي ميتونستم بوشون كردم.يه هو ديدم يه طوطي اومد روي شونم نشستو گفت:سلام.واي نيما!ديدم نيما داره مياد و به طوطي اشاره ميكنه.اونم رفت يه گل مريم چيد و به من داد.*نيما خيلي بدي چرا تا حالا اينو بهم نشون ندادي.؟؟-آخه فرصت نشد.-به خانم سلم كردي؟؟طوطي سر تكن داد و اومد روي دست نيما نشست.نيما اومد كنارم نشست و دستمو گرفت و گفت:دنيا رو به پات ميريزم.سرمو رو پاهاش گذاشتم و گفتم :هيچوقت تنهام نذار.گفت:قول ميدم.من به گلها زل زده بودم و نيماموهاي منو نوازش ميكرد.اونقد دوست دارم نيما كه حاضرم زندگيمم برات بدم.*راستي سميه كجاست؟؟-اون امتحان داره مشغول درس خوندن بود.نهارو كه باهم خورديم،رفتم كنار سنگ ساحل نشستم.روشن ها شروع كردم به نوشتن ((نيما))....انگشتمو فرو ميكردمو مينوشتم.يه دفه احساس كردم دستم ميسوزه.شنايي رو ه دستمو پوشونده بودو تميز كردم ديدم دستم خوني شده هر كاري ميكردم خونش بند نمي اومد.نيما تا از دور ديد دستمو گرفتمو پرخون شده دويد سمتمو گفت:چيكار كردي باخودت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟بميرم برات بيا بريم تو.رفتيم تو ساختمون و نيما دستمو ضد عفوني كرد و با باند بست.-اين دومين باره كه هواي فرشتمو نداشتي،اون از صب كه چشاتو باروني كردي و اينم از الآن كه بالتو زخمي كردي.اگه بخواي اينطوري باشي مثه بچه ها هم دعوات ميكنم و هم ازت چشم برنميدارم كه مبادا كار دسته خودت بدي.سرمو انداختم پايين و گفتم خب ببخشيد قول ميدم ديگه تكرار نشه......-برو بشين الآن ميام.وقتي اومد يه گوي شيشه اي كه توش دوتا دختر پسر دست تو دست هم بودنو آورد.با دو دستش اونو برد بالا و تعظيم كرد و گفت:تقديم به پرنسس.اولين كادويه عشقمون بود.چشام برقي زد و از دستش چنگ زدم و گفتم وااااااااااي .....

چقدر قشنگن..بهشون خيره شده بودمو از نگاه كردن سير نميشدم.اومد كنارم نشست و و سرشو گذاشت روي شونمو گفت:اگه دنيام بخواد تو رو ازم بگيره بهش نميدمت،حتي تو رو به خوده خدا هم نميدم.....*نيما خيلي خستم ميخوام بخوابم.گفت آره منم خستم.دستمو گرفتو كشيد گفت پاشو بيا.رفتيم توي اتاق روي تخت خواب دوتايي دراز كشيديم.دستمو دور گردنش حلقه كردم و بوسش كردمو خوابم برد...............................

پاشو،پاشو ستاره دير شد ساعت نه و نيم شبه تا وقتي كه برسيم ساعت دوازده يك ميشه..واي نيما قرار بود من تا ساعت هفت برسم خونه حالا چيكار كنم؟؟؟تو را ههمش دنبال بهونه بودم كه جور كنم و به مامانم بگم.ساعت يازده و نيم رسيدم خونه.بدون معطلي درو باز كردمو رفتم تو.از صورت مامان معلوم بود كه گريه كرده و بابا هم نگراني رو به سادگي ميشد از چهرش خوند.گفتم:سلام.بابا گفت تا الآن كجا بودي؟؟گفتم:خونه سميرا شون،سميرا يعد از كوه گفت بيا خونمون.منم رفتم.گفت:ميخواي دروغ بگي لااقل قبلش با دوستت هماهنگ كن.من زنگ زدم از جريان تو و كوه بي خبر بود.خشكم زد.گفتم:خب چيزه رفته بودم اصا من خستم ميشه فردا توضيح بدم؟مامان گفت برو برو بخواب همين كه سالمي جا شكرش باقيه دلم هزار را رفت..بابا ميگفت كجا اول بايد بگه تا اين موقع شب كجا بوده.مامان گفت من بهشاعتماد دارم.حتما براش كر پيش اومده،تا حالا تو ازش خطايي ديدي؟؟بابا كه ديد مامان اينقد با آرامشو مصمم حرف ميزنه كوتاه اومد و گفتباره اخرت باشه دختر كوچولو........

آخ يه نفس راحت كشيدمو رفتم توي اتاقم.داشتم لباسامو در مي آوردم كه مامانم سر رسيد.-دستت چيار شده؟؟چيزه خاصي نيست فقط يه خورده زخم شد.-مطمئني چيزي نشده؟؟آره به خدا..باشه شب بخير.اينو گفت و رفت بيرون.

به نيما زنگ زدمو گفتم خيالت راحت خطر رفع شد.اوضاع آرومه.چند وقتي گذشت علاقم به نيما خيلي شديد شده بود.بهم قول داد كه خواستگاريم مياد.بالاخره به مامان گفتم همه چيو نه فقط اينكه پسر آقاييه و خوشتيپه مدير عامل شركته و مادزش فوت شده و پدرشم آمريكاست.مادر اولين جمله اي كه به زبون اورد گفت:بايد يه شاهزاده باشه كه اينطورسي قاپتو دزديده.گفتم با پدر صحبت كنه تا با نيما يه قرار بذاريم بياد خونه و بيشتر باهاش آشنا شيم.مادر گفت باشه.گفت:سنت اونقد هست كه خوبو بدو از هم تشخيص بدي و بدوني چي برات خوبه و چي برات بده.اميدوارم تصميمت درست باشه.پدر هم راضي شد.شبي كه انتظارشو خيلي ميكشيدم رسيد.نيما گفت كه برا شام نميان و خواست كه يا قبله شام بيان  يا بعده شام.منم بهش گفتم قبله شام بياد.زنگ در به صدا در اومد.دويدم سمت آيفون بابام گفت هوي دختر آروم اينقد عجله نكن.*آخ ببخشيد باشه!*بله؟؟سلام منزل آقاي شيوا؟؟بله بفرماييد تو.من رفتم تو اشپزخونه پيش مامان.مامان گفت:هروقت گفتم بيا و چاي بيار.زود تر نياي ها!*چشم مامان جون.نيما اومد توبا سميرا و يه خانم.واي خداي من اين خانمه كيه چرا تاحالا من نديدمش....چرا به من چيزي نگفته بود.بهد از سلام و احوال پرسي،بابا تعرف كرد بشينيد روي مبل.بعد ازچند لحظه مامان صدام كرد.چايو كه تعارف كردم بابا گفت بشين.خب پسرم از خودت بگو.-پدر آمريكاس مشغوله كاره منم مدير عامل شركتم.مادرم چند ساليه عمرشونو دادن به شما.فقط از مال دنيا يه ابجي دارمو يه خاله.سرشو انداخت پايينو چشاشو به گلاي فرش دوخت و گفت:دلمو پيش دخترتون جا گذاشتم.پدر گفت:بفرماييد چايي تون سرد ميشه.چاييو رو كه خوردن پدر گفت:طوري كه من از مادر ستاره شنيدم شما حرفاتونو زديد با هم درسته؟؟نيما گفت با اجازتون بله..پدر گفت من مخالفتي ندارم فقط بايد پدر وقتي كه خواستيم عروسي بگيريم باشن.نيما گفت باشه چشم.-برا عقد و محرم كردنتونم يه جشن ساده ميگيريم.تا بعد برا عروسي تون يه جشن مقصل بگيريم.اون شبو نيما و خاله به اصرار مادر برا شام واستادن.قرار شد دو هفته ديگه كه ميلاد يكي از ائمه بود عقد كنيم تا هم شگون داشته باشهو هم ميمنت.اونقد ذوق كرده بودم كه نهايت نداشت.دوروز از صحبت كردن نيما و خانوادش ميذشت.كه يه شب بهم گفت ميخواد سورپرايزم كنه و ازم قول گرفت كه باهش هر جا كه گفت برم.بهم گفت تا جايي ميتونم به خودم برسم و بهترين لباسامو با شال كه برام خريده بود و خودش خيلي دوسش داشتو سرم كنم.وقتي جلو اينه ودمو ديدم چشام داشت از خوشحالي سياهي ميرفت.خودمو تو اينه بوسيدمو و آروم تو گوش آينه گفتم:اگه نيما ببينت باورش نميشه خوده ستارش باشي.گوشيم زنگ خورد،نيما گفت من جلو در منتظرم.يه نفس عميق كشيدو قدمهامو با ارامش برميداشتم.درو باز كردم و رفتم سمت ماشين.چشاش برقي زد و گفت : واي شدي يه فرشته ي زميني.خيلي خوشگل شدي.خيلي ارايشت بهت مياد.حدودا يه ساعت،يه ساعتو خورده اي تو راه بوديم كه رسيديم جلوي يه ويلايه بزرگ كه جلو درش چنتا ماشين پارك شده بود.ساعت حدودا هشت شب بود.نيما در ويلا رو باز كرد و با ماشين رفتيم توي حيات باغ.اود درو به احترامم باز كرد و گفت:بفرماييد دوشيزهدستشو كه به سمتم دراز كرده بود گرفتمو پياده شدم.*نميخواي هنو بگي اينجا چه خبره؟؟-اين يه رازه بيا تو خودت ميفهمي.صداي موزيك از توي ويلا به خوبي توي حيات مي اومد.معل.م شد كه مهموني گرفته.دل تو دلم نبود.ميخواستم زود تر برسم تو ويلا و نيما منو به دوستاش معرفي كنه.درو كه باز كرد،تصوراتم مثله شيشه اي كه از يه برج مي اوفته پايين و ميشكنه،فرو ريخت......

صداي موزيك به پسر دخترا انرژي ميداد و اونام سرمستو شاد ميرقصيدن.يه گوشه چندتا پسر دختر مشروب ميخوردن.دوتا دختر پسرم بودن كه به چيز سفيد ميكشيدن.مين طور مات به همشون نگاه ميكردم.يه هو خاله نيما از اتاق اومد بيرون و يه دختره دتبالش ميدويد و خواهش تمنا ميكرد..-تورو خدا فقط يه كم ديگه بده قول ميدم پولشو ميارم.نيما دستمو گرفت و گفت بيا بالا.*تا تئضيح ندي هيچ جا باهات نميام.-بيا برا همون ميگم بيا بالا.رفتيم توي اتاقي كه طبقه بالا بود.نيما درو از پشت قفل كرد .با دست يه تختخواب اشاره كرد و گفت بشين.خيلي خونسرد رفتمو نشستم.كتشو در آورد و يه سيگار در آورد و شروع كرد به كشيدن سيگار و قدم زدن. بهش نگاه كردم و گفتم:نگفته بودي سيگار ميكشي؟؟؟نگاهي بهم كرد و لبخندي از روي تمسخر زد.سيگارش كه تموم شد رفت سمت كمد دوتا جام آورد و شروع كرئ به ريختن مشروب و خوردن و هي به منم تعارف ميكرد.منم دستشو پس ميزدم.خيره شدم به قاب عكسي كه روي ديوار بود.بهش گفتم نيخواي توضيح بدي؟؟؟؟؟؟؟زد زير خنده و گفت:از كجا بگم؟؟*از هرجا كه راحتي..

-اولين دختر خوشگلي بودي كه اينقد وقتمو صرفت كردم تمام ذهنمو متمركزت كرده بودم تا بتونم خوب نقشمو بازي كنم و اين روزو ببينم.همش فيلم بود خاله،خواهرم،مدير عامل.من اسم واقعي ام محسنه،كارم گول زدن و به كثافت كشوندن امثال تويه......تويي كه يه روزي به من توجه نكردي و منو به اين منجلاب كشوندي.تويي كه كاري كردي از خودم متنفر شم.بار اول ميترسيدم اما كوكب گفت راه انتقام از شما فقط اينه.....شما ها رو گول بزنمو آلودتون كنم درست مثه خودم............بعدشم مثه يه دستمال مچالتون كنمو بندازمتون آشغال دوني....اينا رو كه گفت فهميدم كوكب همون خالشه.*پس بي غيرت تو به آبجيتم رحم نكردي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟با صداي بلند خنديد و گفت:آبجي؟؟؟؟؟!!!!!اون معتاده اونو كوكب تو جوب پيداش كرده بود و سيله ي خوبيه واسه..............همينطور كه ميخنديد دكمه هاي پيرنشو باز ميكرد و مي اومد سمت من.زير لبش يه چيزي زمزمه ميكرد...اومد كنارم نشست و توي گوشم گفت:آماده شو خيلي منتظر اين لحظه بودم.خواستم بلند م ولي نذاشت.چشاش اونقد قرمز شده بود كه ازش وحشت داشتم.صورتشو آورد جلو و ميخواست لباشو بذاره رو لبام.دستمو آوردم بالا و تو صورتش چنگ انداختم.......جاي انگشتام و ناخونام توي صورتش افتاد و شروع كرد به كم كم خون اومدن..پاشدم و دويدم به سمت در و محكم به در ميكوبيدمو جيغ ميكشيدم......كمممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممك............

نيما زد زير خنده و گفت:اونا صداتو نميشنون..اومد به سمتمو دستشو حلقه كرد دوره كمرم با تمام زورم ميخواستم از دستش فرار كنم ولي فايده اي نداشت..روي تخت اندختم و شروع كرد به قه قه قهه زندن...كنارم دراز كشيد و توي گوشم گفت خيلي منتظر اين لحظه بودم.چشامو بستمو فقط خدا خدا ميكردم..................................

فصل چهارم

نميدونم چي شد كه.........................................................................

چشامو باز كردم خودمو روي تخت بيمارستان ديدم...مامان و بابا كنار تخت نشسته بودن..مامان چشاش خيس بود و با سراسيمگي به بابا گفت:به هوش اومد...پتو رو كشيدم روي سرمو شروع كردم به گريه گردن..از خودم متنفر شده بودم..يه صدايي اومد ميگفت بريد بيرون بايد تنها باشه...چند روزي توي بيمارستان بوم..بعدشم مرخص شدم.....بعدا فهميدم كه اون روز بابا كه ديده خيلي به خودم رسيدمو نيما هم اومده دنبالم از سر كنجكاوي و دلشوره ئنبالمون مي اومده .......وقتي فهميده اونجا چه خبره به پليس خبر داده .....ولي خوشبختانه درست لحظه اي رسيدن كه داشت كار از كار ميگذشت..............................

چند هفته ي اول كارم فقط اشك و آه بود................................................

خاطراتمو كه مرور ميكردم فقط اشك ميريختم.از يه طرف واقعا باورم نميشد نيما كه اونقد بهش دلبسته بودم اونقد تو روياهام باهش تا همه جا آرزوم بود برم،كسي كه شده بود همه چيزم،همه زندگيم كسي كه ازش انتظار همچين كاري رو ازش نداشتم باهام كرد ازش متنفر ميشدم.....................اما از يه طرف كه باد چهرش مي افتادم ياد حرفاش ياد خاطراتش يه گوشه ي دلم براش دلتنگ ميشدم....................روزاي سياه برام ميگذشت....با اعتصابمو و افسردگيم خو گرفته بودم.دكتر كه مي اومد خونه از مامان بابا خواسته بود تمام وسايلي كه منو ياد نيما ميندازه ازم دور كنن.اما اون گويو به هيچ قيمتي ندادم.آخه تنها دلخوشيم بود.سوالاي زيادي توي ذهنم بود.......................................................

چرا همون روز كه توي ويلا توي شمال باهم تنها بوديم اين كارو باهام نكرد.چرا يه هو اينطوري شد....اون كه بهم قول داده بود تنهام نميذاره...اون كه ميگفت من همه زندگيشم...اون كه ميگفت بدون من زندگي واسش ارزش نداره................

هزار تا سواله بي جواب بود توي ذهنم ...........

-بسه،بسه ستاره جان.گريه نكن تموم شده و رفته ديگه بهش فك نكن................

بگير بخواب عزيزم ....................................

 

اون شب مثه دوران بچگي كه دس مينداختن گردن هم و همو بغل ميكردن خوابيدن...........-پاشيد دخترا پاشيد ظهر شده چقد ميخوابيد؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پاشيد بسه خواب...............................................................

بعد از ناهار خوردن چهار تاي اودن توي اتاق ستاره و آلبوم عكس خاطراتشونو باهم ورق ميزدن...خاطره ي هر عكسو باهم ياد آوري ميكردنو باهم ميخنديدن.نسيم گقت يه پيشنهاد بدم؟؟؟؟همه گفتن بله..........-بريم توي حيات و آب بازي كنيم!بچه ها با كممال ميل قبول كردنو رفتن سمت حوض آب...*گروه ببنديم؟؟منو نسيم..نسترنو بهار..

يك دو سه.........................................................

بچه ها شروع كردن به آب ريختن روي هم..عين روزاي بچگي.......حالا نوبت بهار بود كه همشون بگيرنشو بندازنش توي آب!!بهارو انداختنو كلي بهش خنديدن.......مادر و زن دايي كه بچه هارو از پنجره نگاه ميكردنكلي لذت ميبردن..- روحيه ستاره خيلي عوض شده آره شده همون ساتره ي قبل..بچه ها مريض ميشيد بيايد تو لباساتونو عوض كنيد.نسيم و نسترن وستاره بهارو ول كردن و شروع كردن به فرار كردن..-لوووووسا همتون لوسيد...قبلا بچه بوديم الآن چي؟؟خيلي لووووووسيد....بابا قول داد امشب بچه ها رو ببره بيرونو شامو اون درست كنه...اون شبم بهشون خوش گذشت و از همه بيشتر به دخترا..روزا تند تند ميگذشتنو بچه ها شادو خوشحال بودن..اما شبي كه نبايد مي اومد رسيد...دايي و زن دايي و بچه ها بلط برگشتشون برا امشب ساعت دوازده بود.دوباره خاطرات اون روزي كه نسيم از پيش ستاره رفت برا ستاره تداعي شد....بدرقه ي نسيم با اشكو گريه بود....ستاره همش از نسيم برا دوباره اومدنش قول ميگرفت.............................................................................

فصل پنجم

دو سه روزي كه گذشت ستاره به نبودن نسيم عادت كرد.تصميم گرفت يه سرو ساموني به خودش بده.رفت دنبال دفتر تلفنشو شروع كرد به دتبال گشتن شماره هاي دوستاش....*سلام ببخشيد نرگس جان هستد؟؟؟؟-شما؟؟من دوستشم...-نه نيست ديگم بهش زنگنزن*آخه الوووووو الو چرا قطع كرديد....

دلش برا ستايش تنگ شده بود ....شمارشو پيدا كردو بهش زنگ زد.*سلام خوبي؟؟-سلام....*نشناختي؟؟-نه به جا نميارم..*يادته باهم تو كلاس موش انداختيم!!!-واااااااااااي ستاره تويي؟؟؟؟خوبي عزيزم چقد صدات عوض شده ولي هنوزم يه شيطوني ته صدات هست عين دبيرستان....چه خبر؟؟؟*هيچي فدات شم دلم برات تنگ شده بود گفتم بهت بعد از مدتها زنگ بزنم...-بي معرفت چرا گووشيتو خاموش كرده بودي؟؟؟خيلي بهت زنگ زدم اما گوشيت خاموش بود...خونتونم كه عوض كرديد...صاحب خونتونم م

كه نه بهم ادرس دادا نه شماره اي هر چقد بهش اسرار كردم...*ستايش؟؟؟؟؟؟؟؟

-جانم؟؟؟فردا مياي همو ببينيم؟؟؟-آره موافقم منم خيلي دلم برات تنگ شده......-پس قرارمون فردا ساعت ده صبح * باشه..مامان ستاره هم كه وقتي ديد ستاره بعد از ماها خونه نشيني قصد داره بره بيرون خيلي استقبال كرد و خوشحال شد..راس ساعت ده هر دو رسيدن جاي مدرسه خاطراتشون......وقتي همو ديدن از خوشحالي حالشون توصيف ناپذير بود....*چقدر عوض شدي ستايش – آره ستاره تو هم خيلي عوض شدي..دلم برات يه ذره شده بود دختر...بريم؟؟كجا؟؟تو بيا سوال نپرس..رفتن مغازه ي سر كوچه مدرسه......-سلام خانم جنسايه مارو ميديد؟؟؟فاطمه خانم كه داشت ماست تو يخچال ميچيد اومد طرف بچه ها و گفت:بچه ها شما؟؟؟انگار توق ديدن بچه ها رو نداشت.دوتاشونو بغل كرد و بعد از كلي خوش و بش و گلايه كه فراموشش كردن و نميان لواشك بخرن ..به بچه ها لواشك داد و اشون قول گرفت هفته اي چند بار به ديدنش بيان..آروم آروم راه مدرسه رو تا كافي شاپ كه كلي ازش خاطره داشتن قدم زدن و حرف ميزدن.-اره بابا يه سالي ميشه با ارش نامزد كردم همكلاسيه دانشگاهه خيلي پسر آفاييه.تو چي تو چيكار كردي ستاره؟؟*من؟من مشروط شدم تا كارشناسي بيشتر نتونستم بخونم بعدشم ول كردم.- كار چي دنبال كار نرفتي؟؟* نه چند وقتي بود حال روحيه خوبي نداشتم......برا همون خونه نشين شدم...اون روز با مرور خاطرات گذشته و تلخو شادياش گذشت....ستاره هم قرار شد به پيشنهد ستايش فك كنه و اگه خواست بهش خبر بده.با مامان بابا صحبت كرد با استقبال خوبي روبه رو شد.قرار شد بره به شركتي كه ستايش توش كار ميكنه و توش مشغول به كار بشه..از پله ها رفت بالا طبقه هفتم....در زد و تمام خونسردي وارد شد.دو متري بعد از در يه پسر حدودا هيجده نوزده ساله پشتت ميز نشسته بود و تند تند انگشتاشو روي كيبورد جا به جا ميكرد.همينطور كه به مانيتور زل زده بود يه سلام اهسته كرد.روبه روي پسرك يه خام ميان سالي نشسته بود با آرامش كامل دنبال كاغذ ميگشت و لايه ي يه سري پرونده ميذاشت.با لبخند مليحي به سلام ستاره جواب داد.اون سمت راه رو هم جووني بيستو هف هش ساله مشغول كارش بود.يه اتاقم آخر راه رو بود كه ستايش كنار در اتق نشسته بود و سرگرم حرف زدن با تلفن بود.ستاره رو ديد و بادست اشاره كرد كه كنارش بشينه.تلفنش كه تموم شد بعد از احوال پرسي گوشو برداشتو گفتكاقا اومدن اجازه هست بيايم تو؟گوشيو گذاشت و گفت بريم تو..يه آقاي متين و با وقار داخلاتاق نشسته بود و مشغول روزنامه خوندن بود.ستايش بعد از معرفي كردن و يه سري توضيح الكي از اتق رفت بيرون.روزنامشو گذاشت روي ميز و يه جور خاص بهم نگاه ميكرد.انگار نگاهش پر از حوس وطمع بود...صحبتاش و شرطاش كه تموم شد گفت بايذد اينطوري باشي و اونطوري نباشي..بعد از پشت ميزش اومد روبه روم نشست و گفت من يه حس خاص بهت پيدا كردم.اگه درخواستمو قبول كني ديگه نيازي به كار و اذيت شدن نيست.گفتم چي؟گفت آها بيشتر برات توضيح بدم تو عام بهش ميگن صيغه اما من بهش ميگم عروسي موقت..پول خوبي بهت ميدم اگه خوشمم بياد بيشترشم ميكنم.داشت حالم ازش بهم ميخورد.دوست داشتم ميزو تو سرش بكوبم حالم از مردا بهم ميخورد كيفمو از رو ميز برداشتمو رفتم اما قبلش فقط يه جمله بش گفتم:خيييييييييلي كثيفي......درو باز كردم و بدون خدافظي از ستايش اومدم بيرون حالم بد شده بود آخه چرا مردا اينطورين.تو بچگي معنيه حرف مادربزگو درك نميكردم كه ميگفت:تو خيلي خوشگلي ولي شايد دردسراي بزرگي جلويه راهت قرار بگيره،كه بايد خيلي صبور باشي.

فصل آخر

چند هفته بعد............................................................................

-*انگار تو اصا نميفهمي من نه قصد ازدواج دارم،نه حال حوصله عشقو عاشقي..افشين به خدا اگه يه بار ديگه زنگ بزني هر چي به دهنم بياد بهت ميگم پس خواهشا حرمت خودتو و پسر دايي بودنتو نگه دار.-تو رو خدا ستاره به حرفام گوش كن اگه بد گفتم..........الو....الو ...............چرا قطع كردي...اي بابا –چي شد؟؟/ هيچي بابا قطع كرد.-خب تند رفتي داداش من گفتم كه بايد احساساتشو دست بگيري..نه اينكه چرتو پرت بگي../بابا من دختر عممو ميشناسم نميدونم آخه چرا داره باهام اينطوري ميكنه...رامين باور كن حاضرم دنيا رو به پاش بريزم..................- خب افشين جان به مامانت بگو بره با عمت صحبت كنه شايد اونا بتونن راضيش كنن./آره فكر خوبيه..

بعد از كلي و حرف زدن و پادر ميوني بالاخره ستاره راضي شد كه با افشين ازدواج كنه....خيلي دموسش داشت اما....هنوز از جنس مرد مردا وحشت داشت.....

چند روز بعد....

امروز اولين روزي بود كه افشين به آرزوش رسيده بود و تو قلبش يه آرامش خاصي داشت كه با كلي زحمت اما تونسته بود به ستاره برسه..........

ستاره منتظر افين بود قرار بود بياد دنبالش و باهم برن شامو بيرون.....

مامان به نظرت افشين دير نكرد؟؟؟؟نه عزيزم حتما ترافيك بوده.....نگران نباش شوهرت مياد فرار نميكنه!!!تلفن به صدا در اومد...بهار بود به مادر گفت افشين تصادف كرده بيان بيمارستان..........ستاره تو راه فقط برا افشين دعا ميكرد......وقتي رسيدن بيمارستان..........................................

بهار ستاره رو بغل كردو گفت:داداشم،داداشم رفت ستاره.........................

روز اول عزاي افشين گذشت....روز دوم...............روز سوم قرار شد ستاره عصر بره برا مراسم....اما خبري ازش نشد...................شب وقتي مادر رفت برا شام بيدارش كنه هر چفد صداش كرد جوابشو نداد..............

دخترك با قاب عكس نامزدش آروم گرفته بود و به خواب ابدي فرو رفته بود و ديگه طاقت موندن نداشت.......................................................

                                       

                                               پايان

 

مرسي که وقتتونو گذاشتید و چرتو پرتای منو خوندید  زیاد به این چیزا فک نکنید  این کلمات و جملات و پاراف ها همش نتیجه ی ذهن مریض بنده بود و متعلق به هیچ زمان ومکانی هم نیس

 

 

 

 

 

 

 

AMIR HOSSEIN JAFARYANI

 

 

 

 |+| نوشته شده در  ساعت   توسط امير حسين جعفریانی  | 
  بالا