تصادف کنم...
حافظه ام را از دست بدهم...
همه دلشان برایم بسوزد و بگویند:"بیچاره"
ک کم حرف تر از الان باشم
ک تو بیایی ب دیدنم,خیره خیره فقط نگاهت کنم
ک نشناسمت,ک عاشقت نباشم....
ک فقط بدانی دوستت داشتم و دیگر نمیشناسنت حتی...
ک لبخند و چشمانت را دوست داشته باشم,اما عاشقت نباشم....
ک دیگر ب هیچ چیز فکر نکنم...
ک تو برای همیشه بروی و من همیشه فقط با خود تکرار کنم"این غریبه چقر آشنا بود.."
|
+|
نوشته شده در ساعت   توسط امير حسين جعفریانی
|